X
تبلیغات
رایتل

یاران مهر
 
<
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 21 خرداد‌ماه سال 1391 توسط مدیر

سایت روزنامه دولتی ایران در مطلبی نوشت: یک فرد مطلع و نزدیک به جریانی که آن را "انحرافی و خاص" می نامند، خبرنگار شبکه ایران را در جریان یک داستان جالب و خواندنی گذاشت. وی در تشریح این ماجرای جالب گفت: چند وقت پیش، خدا توفیق بزرگی نصیبمان کرد.

ماجرا از این قرار است که درانتهای یکی از دیدارهای عمومی، با جسارت و سماجت توانستیم یک وقت ملاقات  با دکتر  به دست آوریم و به اتفاق دو نفر دیگر از دوستان، ایشان را در یک جلسه ملاقات کردیم. جلسه سه نفره ما و دکتر قرار بود کوتاه و مختصر باشد لذا با در نظر گرفتن این نکته، جلسه بحث و تحلیل را به سرعت شروع کردیم.

از هر دری سخن گفته میشد. پیرامون مسائل گوناگون انواع تحلیل ها ارائه شد. نکته فنی! اینکه انگار نه انگار چهار نفر پدیده ها را دیده بودند. به قدری تحلیل ها نزدیک به هم بود که گویا یک نفر پدیده ها را رصد و مورد ارزیابی قرار داده بود. شخصا اسم این پدیده را "فرکانس انحرافی" گذاشته بودم!

اگرچه این حرف ظاهری شوخی داشت اما این شوخی مانند شوخی های دکتر کاملا جدی و بر مبنای حقیقت بود. استدلال من این بود که وقتی دو یا چند نفر در ایدوئولوژی، استراتژی و هدف دارای اشتراکات خاص باشند، حالتی در آنها به وجود می آید که اگر پدیده ای در نقطه ای از جهان اتفاق بیافتد، این جمع بدون هیچ ارتباطی با یکدیگر، در مورد آن پدیده یک نظر واحد و تحلیل مشترک خواهند داشت.

حوادث گوناگونی در این چند ماه افتاده بود که به دلایل مختلف نمی توانستیم نظر ایشان را مستقیما اخذ کنیم لذا با استناد به همین "فرکانس خاص" کار خودمان را انجام میدادیم. در پوست خودمان نمی گنجیدیم وقتی متوجه درستی مسیر و حرکتمان می شدیم.

اطرافیانی که آن طرف تر ایستاده بودند با چشم و ابرو اشاره میدادند که وقت تنگ است! تمامش کنید. ما هم به بهانه خداحافظی دکتر را بوسه باران و خداحافظی میکردیم اما یکباره یکی مان دوباره سوال یا شبهه ای یادش می آمد و میگفت: این سوال آخر است! این را هم بگویم!

پس از ده بار خداحافظی بی سرانجام اما بامزه، دکتر نگاهی به ساعت انداخت و گفت "قرار بود جلسه چند دقیقه باشد! نزدیک به 40 دقیقه شد. خب! برویم که حسابی کار داریم."

یکی گفت: آخرین سوال را هم بپرسم. دکتر با حالت خاصی به ما نگاه کرد و چهار نفری خنده مان گرفت.

"دکتر" در همان حال خنده گفت: بپرس!!

او هم بی مقدمه پرسید : آیا شما شعیب ابن الصالح هستید؟

همین سال گذشته بود که برخی از دوستانمان به خاطر ساخت یک مجموعه مستند در باب ظهور مورد عنایت برادران قرار گرفتند و هنوز هم به همین جرم که از امام زمان (عج)، نائب او و سردار امامشان سخن گفته اند به صورت دوره ای در خدمت آن عزیزان هستند! بر همین اساس این دوستمان وقت را مناسب دیده بود، پس معطل نکرد و این سوال کلیدی را پرسید.

ما دو نفر از این سوال دوستمان شوکه شده بودیم. در مورد پرسیدن این سوال هیچ هماهنگی با هم نداشتیم اما حالا مشتاق شنیدن پاسخ دکتر بودیم.  همه توجه و حواسمان به ایشان بود تا ببینیم پاسخ این سوال چه خواهد بود.

دکتر بعد از چند لحظه تامل، مستقیم توی چشم دوستمان خیره شد و با حالتی کاملا جدی گفت: دنبال شعیب میگردید؟!

دوستمان هم با خوشحالی، ولع و اشتیاق گفت: بله!

دکتر گفت: چرا دنبال امام زمان تان نمی گردید؟!  بروید دنبال امام زمان تان بگردید.

چنان این جمله را گفت که بغض نفسمان را بند آورد. اصلا یادمان رفت که دکتر با این سوال، از زیر پاسخ "بله" یا "خیر" فرار و ما را هم آچمز کرد. برای آخرین بار بر صورت ماهش بوسه زدیم و اینبار واقعا خداحافظی کردیم.

اللهم عجل الولیک الفرج